راه اندازی وبسایت رسمی فیلم "طرقه"
یکشنبه 17 شهریور1387www.torghe.tk وبسایت رسمی فیلم داستانی "طرقه" به کارگردانی "امیر اطهر سهیلی" راه اندازی شد.منتظر بروزرسانی این وبسایت باشید...
" امروز هم مثل همیشه دوشنبه است!!!"
یکشنبه 3 شهریور1387درحال حاضر مشغول تمرین و آماده کردن این تئاتر هستیم...
نظراتتون راجع به نمایشنامه را می تونین comment بزارین یا واسم mail کنین...
خوشحال میشم!!!
پولاد کیمیایی در تله فیلم «طرقه»
دوشنبه 14 مرداد1387اختصاصی30نماایران«طرقه» به کارگردانی امیراطهر سهیلی که تمام مراحل آن در مشهد خواهد بود هم اکنون در مرحله پیش تولید است و تاکنون برای بازی در این تله فیلم با بازیگرانی چون:پولاد کیمیایی،کامبیز دیرباز،شبنم قلی خانی،برزو ارجمند صحبت شده است.

به گزارش خبرنگار سایت 30نماایران،«طرقه» داستان دو جوان پایین شهری را حکایت می کند که برای دستیابی به یک کبوتر کمیاب با هم درگیر می شوند و....
سایت 30نماایران تا پایان فیلمبرداری خبرها و تصاویر «طرقه» را پوشش می دهد.
منبع خبر: سایت 30نماایران تاریخ انتشار خبر: 87/5/13 ساعت ارسال: 15:10
کمیک استریپ شاهنامه!!!
شنبه 12 مرداد1387
كمیل سهیلی(روزنامه کارگزاران)

قبل از هر چیز میخواهم بدانم شما را بهروز باید صدا كنم یا بروس؟
من چون دو رگه هستم دو اسم دارم؛ یكی ایرونی و یكی آمریكایی. اسم ایرونیم بهروز است و اسم آمریكاییم بروس. از آن ایرونیهایی نیستم كه اسمش را عوض كرده باشد!
خب، این مشكل را من با كتاب شما هم تا حدودی دارم؛ كتابتان را رستم شاهنامه فردوسی باید بدانم یا رستمی شبیه به آن؟
سوال خیلی خوبی است. ما میخواستیم چند كار انجام بدیم. یكی تبدیل داستانهای شاهنامهای به فرم كتاب مصور آمریكایی بود كه قوانین سختی دارد و چه در آمریكا و چه در سایر نقاط دنیا مقام مهم سنتی دارد، دوم اینكه به خاطر كمی جا- 32 صفحه- یك مقدار تشنگی شاهنامه را در خوانندهمان ایجاد كنیم و سوم اینكه فرم جدیدی از نقل این داستانها را به وجود بیاوریم؛ یك خاطره جدید، دور از مینیاتورها و نقاشیهای قدیمی یا معمول شاهنامه كه موجود بود.
مسئله از همینجا شروع میشود. رستمی كه در كتاب شما دیدیم با آن رستمی كه میشناسیم خیلی متفاوت است. علتش چیست؟
خوب، این كتاب در وهله اول برای مخاطب آمریكایی نوشته شده است. ما برای اینكه با این مخاطب بتوانیم به راحتی ارتباط برقرار كنیم لازم بود تغییراتی در شكل ظاهری رستم به وجود بیاوریم.
اما این كار به چه قیمتی صورت گرفته است؟
به قیمت معرفی داستانی ایرانی به مردم آمریكا.
نه، منظورم این است كه آیا ما اجازه داریم برای معرفی شاهنامه به آمریكاییها در آن دست به تغییر و تحریف بزنیم؟
نه، ما هرگز تغییری در داستان اعمال نكردیم.
صحبت من در مورد طراحی شخصیتهاست كه در آن بسیار اغراق و تحریف شده است. فعلا به داستان كاری ندارم.
نه دوست عزیز. ما به هیچوجه تغییری در داستان اعمال نكردیم. اما شخصیتها را سعی كردیم طوری طراحی كنیم كه یك جوان یا نوجوان امروزی بتواند با آن ارتباط برقرار كند.
و این كار را با غربی كردن چهره رستم اعمال كردهاید؟
نه، اما سعی كردیم چهره مدرنی از رستم را ارائه بدهیم.
اجازه بدهید بحث را جزئیتر ادامه دهیم. تا آنجا كه من اطلاع دارم رستم در تمام نقاشیهایی كه تا امروز موجود است با ریشهای بلند و بعضا دوشاخ كشیده شده است. حال چطور در كار شما با ریش پروفسوری دیده میشود؟!
حرفهای شما كامل صحیح است. اگر كار ما این بود كه شاهنامه را كاملا و دقیقا تفسیر و ترجمه كنیم، درست میفرمودید. اما این كار ما نیست. كار ما تبدیل داستانهای شاهنامه به فرم یك كتاب مصور امروزی است؛ یعنی تبدیل و تفسیر از اصیل به مدرن.
و آیا این كار با پروفسوری كردن ریش رستم شكل میگیرد؟
نگاه كنید؛ ما میخواهیم این داستان را به خورد جوانها و نوجوانهای آمریكایی بدهیم. میخواهیم سنت ایران را داخل سنت آمریكا نفوذ بدهیم. مسلما برای این كار باید یك مقدار تغییراتی در شخصیتها اعمال كنیم، چارهای نیست.
كلیت حرف شما را قبول دارم. این كار نهتنها برای آمریكا، كه حتی برای ارتباط برقرار كردن نوجوان و جوان ایرانی با این متن هزارساله لازم و ضروری است.
بله، به نظر ما هم تبدیل كامل هیچ وقت شدنی نیست. بعضی چیزها را میتوانیم در كتاب اعمال كنیم و بعضی دیگر را ناچار باید عوض كنیم. معمولا در قدیم ریش رستم، دوشاخ جلوه داده میشد. ولی در غرب علائم دوشاخ نشانه شیطان و بدی است. ما نمیخواستیم این علائم را در كارمان نشان بدهیم. این كار باعث میشد غیرایرانیها فكر كنند رستم با دیو و شیطان دستاندركار است.
حالا چرا پروفسوری؟
همانطور كه گفتم ما چهره مدرنی از رستم میخواستیم. این نوع ریش برای تیپ و استایل مدرن و معاصر بیشتر جواب میدهد. تحقیقاتمان نشان میدهد كه مخاطبانمان با این چهره كاملا ارتباط برقرار كردهاند و ما توانستیم رستم را به آمریكاییها بقبولانیم؛ 100درصد بین مخاطبان آمریكایی و 99درصد بین ایرانیهای مقیم آمریكا. یعنی هر دو گروه به خوبی توانستند با این شخصیت ارتباط برقرار كنند. اكثر ایرانیها خوشحالند كه دید جدیدی از رستم میبینند و برای بار اول رستم یك آدم است، نه یك غول!
منظورتان این است كه این ارتباط بیشتر به خاطر جذابیتهای شخصیتپردازی شكل گرفته است؟ شاید علت اصلی جذابیت محتوایی و داستانی كار باشد؟
من هیچ وقت منكر جذابیت داستانی نبودم و اگر این جذابیت در شاهنامه وجود نداشت اصلا سراغش نمیرفتم. اما به نظر من برای اینكه ما رستم را برای جوانهای امروز حال چه در داخل ایران و چه در خارج، قابل قبول نشان دهیم باید آن را طوری طراحی كنیم كه آنها بتوانند با این شخصیت راحتتر ارتباط برقرار كنند. ما «ایرونی»ها زیاد به گذشتهمان مینازیم. همیشه از «چقدر خوب بود» صحبت میكنیم. نقاشیهای شاهنامه را فقط مینیاتوری و قدیمی قبول میكنیم، موسیقی را فقط سنتی معنا میكنیم. همیشه حرف از گذشته میزنیم؛ نه آینده و نه حتی حال. واقعا فكر میكنم قبول داشته باشید كه وقتش است كه به آینده و مدرنیته هم فكر كنیم. مثلا چرا امروز دیگر كسی نیست كه داستان رویایی و ماجراجویانهای مانند رستم را بنویسد؟ فقط قدیمیها میتوانستند بنویسند؟
حرفهای شما را قبول دارم. مسلما حركت شما حركت پسندیدهای است. در ایران كتابهای زیادی از شاهنامه منتشر شد، اما هیچكدام مانند كار شما فراگیر نشد. این در حالی است كه ما در ایران كتاب منتشر میكنیم و شما در آمریكا!
من هم حرفهای شما را قبول دارم! كار ما كامل نیست و شاید حتی درست و بهطور دقیق داستان اصلی را تبدیل نكرده باشیم. اما معتقدم كه هیچكس دیگر هم نمیتواند این كار را بكند. به نكته خوبی اشاره كردید. شاهنامه در ایران كاملا پذیرفته شده و آشناست. اما این داستان ایرانی در غرب كاملا محو و گم است. هیچكس تا حالا این داستان 30ساله كه 60هزار بیت خرج برداشته را نشنیده است. حتی اگر بشنود هم با توجه به جوسازیهایی كه اینجا علیه ایران است، نمیتواند عظمتش را قبول كند و با شك و تردید به آن نگاه میاندازد.
اجازه بدید سراغ چشمهای رستم برویم!
قبل از اینكه سوالتان را بپرسید اجازه بدهید خودم را خلع سلاح كنم. حتما میخواهید بدانید كه چرا رنگ چشمهای رستم سبز است؟
بله، واقعا از این مسئله خیلی ناراحت شدم. به هر حال مدرن بودن كه به معنای غربی بودن نیست. ما از شما به عنوان یك ایرانی توقع داشتیم قبل از هر چیز رستم را یك شرقی و ایرانی نشان...
اجازه بدهید... اجازه بدهید... توضیح میدهم. چشمهای رستم قرار نبود این شكلی باشد. اما بعضی چیزها در چاپ قابل پیشبینی نیست. نتیجه كار از آن چیزی كه ما میخواستیم خیلی روشنتر درآمد و دیگر نمیشد عوضش كرد. در كتاب دوم این مشكل رفع شد. ولی آیا قبول دارید كه یك ایرانی میتواند چشمهای سبز هم داشته باشد؟ من با چشمهای خودم دیدم، مخصوصا آن ایرانیهای بزرگاندام و آنهایی كه از برخی مناطق ایلات میآیند، خیلی دیدم.
در مورد كلاه خود رستم چطور؟ در نقاشیهایی كه از رستم در دست است دو شاخ روی سرش دیده میشود یا به شكل سر دیو است. آیا این هم به علت همان نشانههای شیطانی حذف شده است؟
دقیقا. ما این مسئله را قبل از اینكه تصمیمی بگیریم تست كردیم. یك گروه تحقیق را مامور این كار كردیم و در این رابطه و دیگر مسائل مشابه مثل همان ریش تحقیقاتی كردیم. نتیجه این بود كه ریش دو شاخ یا كلاهخود دیومانند مخصوصا برای مخاطب غیر ایرانی علامت شیطان را تداعی خواهد كرد. مخاطب برداشت میكند كه رستم با دیو و شیطان در ارتباط بوده و قدرتش را از آنها میگرفته. ما این را نمیخواستیم.
حالا لباسها را چرا به این شكل طراحی كرده بودید؟ بعضی از شخصیتها دقیقا مثل موجودات فضایی و انیماهای ژاپنی بودند؛ چیزی شبیه كاراكترهای بازی «كامبت»!
اِستایلِ فضایی یا به تعبیر من مدرن را مخصوصا اضافه كردیم، چون همانطور كه گفتم، میخواستیم جلوه كاملا جدیدی را از داستان به وجود بیاوریم. نه اینكه همان طرحهای مینیاتوری را دوباره پیش بكشیم. در واقع استانداردی برای كشیدن داستانها وجود ندارد. یادمان باشد اولین نقاشیهای شاهنامه صدها سال بعد از آفرینش این اثر كشیده شدهاند. یعنی آن نقاشهای اول، تصمیم خودشان را در مورد چهره و لباس رستم و دیگر شخصیتها و فضاها گرفتهاند. ما هم همین كار را انجام میدهیم. در واقع مینیاتور سبكی چینی است و نه ایرانیالاصل. پس اشكالی نباید داشته باشد كه ما امروز كمی سبك انیما میكشیم.
جالبه ! با این حساب حتما برای سیاه نشان دادن رخش هم دلیلی داشتهاید؟
بله، كاملا. همانطور كه میدانید رخش معمولا سفید دیده میشود. البته این رنگ هم به دست هنرمندان قدیم و بیشتر به سبك مینیاتور كشیده میشده. ما مینیاتور نیستیم و میخواهیم جلوه تازهای را نشان بدهیم؛ مدرن و نه قدیمی. اسب سفید در غرب معمولا خوبی و صافی را نشان میدهد. ما میخواستیم رخش نشانه خشم و قدرت رستم باشد، نه مهربانیاش! در ضمن اسب سفید یك مقدار زنانه است! ما میخواستیم رخش مردانه و سفت و سخت باشد. در غرب رنگ سیاه نشانه خشم است. اگر سفید میكشیدمش (مخصوصا غیر ایرانیها) قدرت رخش را نمیگرفتند.
جایی خواندهام كه رستم و سهراب شرقیترین داستان شاهنامه است. چراكه در آن فرزند توسط پدر كشته میشود اما در داستانهای غربی معمولا فرزند پدر را میكشد. آیا این مسئله در انتخاب این داستان برای شروع كارتان تاثیری داشت؟
به نظر من اگر فقط یك داستان شاهنامه را میتوانستیم تبدیل كنیم، این داستان بود. چراكه خوبی، بدی، بدشانسی و تقدیر همه در همین داستان است، و مخصوصا كه پدر، جوان را از بین میبرد و اینكه چقدر این با غرب تفاوت دارد. به نظر من مهمترین مطلب است. در غرب همیشه جوان پیر را میبرد؛ یعنی آینده گذشته را از بین میبرد. داستان رستم و سهراب بر عكس این است. شاید این است كه ما همیشه به گذشته یك مقدار مایلیم. شاید این هوشیاری سمبلیك فردوسی است كه به همه ما توصیه میكند كه آنقدر به گذشتهمان فكر نكنیم؛ منم منم نكنیم.
بازتاب این داستان در میان غربیها چطور بود؟
برای خواننده غیر ایرانی درك این مسئله كه به آینده پی ببرد و زیاد به خودش ننازد، خیلی واضح است و خیلی از این سمبل خوشش میآید. ولی با این داستان سوالهایشان در مورد ایران امروز زیادتر میشود!
در سایت كتاب قسمتی را برای معرفی اصل كتاب و شخص فردوسی اختصاص دادهاید. كنجكاو شدم بدانم آیا شده است از شما در مورد خود شاهنامه یا شخص فردوسی بپرسند؟ منظورم این است كه مثلا آیا كمیك استریپ شما آنها را نسبت به اصل داستان كنجكاو كرده است؟
كاملا. اشكال بزرگ این است كه متاسفانه ترجمه خوب یا كامل شاهنامه به نظر من وجود ندارد. این ترجمه كار خیلی بزرگی است كه با یك تیم بزرگی از بهترین شاهنامهدانهای دنیا باید انجام شود. كاری است كه دولت باید بودجهگذاری و پشتیبانی بكند. امروز چند كار یك نفره است كه به خاطر عشق به شاهنامه ترجمه كردهاند، ولی زیاد جالب نیست.

در مورد ایرانیها چطور؟ آیا این تاثیر را روی آنها داشته است؟
این البته آرزوی ماست. ما میخواهیم ایرانیها دوباره تشنه خواندن اصل این كتاب بشوند؛ از آن استفاده بكنند و آینده را بسازند. خواندن اصل شاهنامه كار ما نیست، اما اگر بتوانیم در 32 صفحه آنها را با داستان آشنا كنیم و نسبت به كتاب، علاقهمندشان كنیم خیلی خوب است. خیلی ایمیلهای شیرینی بود كه به دستم رسید از خوانندههای كتابهایم. یك پدربزرگ ایرانی كه در اینجا مقیم است و در خانه پسرش مینشیند با نوهاش، خوب بهطور معمول رابطه داشت. یك بچه ایرانی- آمریكایی با تمام سنتهای اینجا بزرگ میشود. ولی با كتاب ما، بین پدربزرگ و نوهاش یك رابطه ایجاد شد و از پدربزرگ شنیدم كه حالا هر روز صبحانه با نوهاش میخورد و راجع به شاهنامه صحبت میكنند. پدربزرگ در زندگی نوهاش باز مطرح و مهم شد. این خیلی عالیه!
در كتابتان چند واژه فارسی هم دیده میشد، مثل «شترق»!
اینها مخصوصا برای خوانندههای ایرانی است. تكنیك این فرم را میگویند: «ایستراگ». مثل یك گنجینه رمز است كه نویسنده برای خواننده اینجا و آنجا میگذارد كه خواننده پیدا كند. این برای «ایرونی»هاست و برای غیر «ایرونی»ها ترجمه كردیم.
كلا داستانها را چگونه انتخاب میكنید و به چه شكلی میخواهید ادامه دهید؟
ما فعلا چهار داستان انتخاب كردهایم. داستان اولمان كه رستم و سهراب است، دومی در زمان قبل از رستم و سهراب اتفاق میافتد و داستان سوم بعد از آن. این پریدن عقب و جلو در كمیكبوكهای امثال اینجور داستانها دیده میشود و ما هم میخواستیم همانطور اجرا كنیم. در ضمن كمی «باحال» و جالب است! این سه داستان به هم ربط دارند و سمبلیسمشان خیلی مهم است. مخصوصا برای وضع فعلیمان. همه میدانند كه جوانها در دنیای امروز ایرانی تقریبا گماند. با داستان یك به نسل بزرگ نشان میدهیم كه به نسل جوان پی ببرند كه آینده، خودشانند. با دو یك نمونه از همكاری نسل بزرگ (زال) با نسل جوان (رستم جوان) كه با هم ایران را از بدی و دشمن نجات میدهند. در كتاب سه نشان میدهیم كه اگر به این مسائل پی نبریم، چقدر وضع بد است و دنیا پستتر.
داستان سوم و چهارم كدام داستانهای شاهنامه هستند؟ در مورد قصه چهارم چیزی نگفتید!
این داستانها همانطور كه گفتم در حال آمادهسازیست. اجازه بدهید پس از تمام شدن كار در موردشان بحث كنیم.

خلاصه داستان:
زنی در ایستگاه قطار منتظر مردی است که از جنگ باز می گردد . بعد از آمدن مرد آنها سوار تاکسی شده و زن مرد را به سینما می برد .
آنها فیلمی را می بینند که بسیار شبیه سرنوشت خودشان است و در نهایت ...
نقاط مثبت فیلم :
جسارت کارگردان در استفاده از تکنیکهای متفاوت فیلمبرداری در این اثر و روایت داستانهای متفاوت در فلیمنامه از نکات مثبت فیلم است .
میزانسن مناسب فیلم نیز در درک فضای فیلم به مخاطب کمک موثری کرده است .
نقاط ضعف فیلم :
اما حرکت بیش از اندازه دوربین و انتخاب زوایای مختلف برای گرفتن یک صحنه ، فیلمبرداری فیلم را اغراق آمیز و غیر متعارف نموده است. طرح کلی فیلمنامه اثر طرحی است ضد جنگ . برابر دانستن شرایط زندگی ملل مختلف در دوران بعد از جنگ چندان منطقی و واقع بینانه نیست .
بازی بازیگران ضعیف است و این ضعف در اکثر بازیگران مشهود است .
موقعیت زمانی و مکانی فیلم مبهم است .
انتخاب موسیقی ایرانی بر روی تصاویری از صدام سوال بر انگیر است . موسیقی فیلم سوار بر فیلم است و بعضا انتخابهای مناسبی صورت نگرفته است . مثلا استفاده از موسیقی لئوناردکوئن در سکانسی که از لحاظ زمانی مربوط به سالهای قبل از تولید این موسیقی است موجب شده ترکیب این سکانس با این موسیقی چندان موفق نباشد.
استفاده از موسیقی در تمام صحنه ها فیلم را شبیه به یک کلیپ کرده است .
پیشنهاد:
نام فیلم برگرفته از کتاب زندگی جنگ است و دیگر هیچ اثر خانم فالاچی خبرنگار ایتالیایی است . شاید بهتر بود نام فیلم قدری متفاوت تر می بود .
برای دیالوگ های فرانسوی زیرنویس فارسی گذاشته شود .
منبع : سینمافردا-داریوش انصاری

